شاهدخت سرزمین ابدیت
می خوام تا می تونم باهاش پنجره درست کنم یه خونه واسه خودم بسازم که صدتا پنجره داشته باشه دارم می سازم صدمین پنجرمو می سازم هر کی میخواد تو خونمو ببینه خونه ی من خالیه خالیه به جز گلدونام چیزه دیگه ای نداره دارم می سازم صدمین پنجره رو که روی زمین میذارمش تا به دل زمین باز بشه اینم از صدمین حالا واسه صدویکمین پنجره دنبال جا می گردم کجا بذارمش؟؟؟ پایین نوشت: تولد فردا یادتون نره روز پدر هم پیش پیشی مبارک که می گوید که می گوید یک گل بهار را نیست؟! دیگه شب و روز خوابش رو از دست داده بود همش نگران گلش بود اخه این چند وقته تعداد گوسفندای توی سیارش خیلی زیاد شده بود و شازده کوچولو همش نگران این بود که نکنه یه وقت یکی از این گوسفندا گلش رو بخوره واسه همین شب و روز رو کنار اون می گذروند و یه قاب شیشه ای هم براش درست کرده بود همش یه کابوس اذیتش می کرد کابوسی که براش خواب و بیداری نذاشته بود اخه شازده کوچولو که به غیر از گلش کسی و نداشت اون همه ی زندگیش بود ولی گوسفندا چی براشون گله شازده کوچولو ارزش نداشت شازده کوچولو هم می دونست که توی سیارش فقط یه گل وجود داره اونم گله خودشه شازده کوچولو هر روز توی یه ساعت خاصی قاب شیشه ای رو برمی داشت و به گلش می رسید تا گلش یه هوایی تازه کنه و خود شازده کوچولو هم می شست و باهاش حرف می زد یه بار که شازده کوچولو داشت با گلش صحبت می کرد یک دفعه تمام گوسفندا به طرفش هجوم اوردن شازده کوچولو نمی دونست باید چی کار کنه فقط جلوی گلش وایساد و فریاد زد نه نه خواهش می کنم ولی کار از کار گذشته بود تنها گله سیاره ی شازده کوچولو وتنها دوستش زیر پاهای گوسفندا له شده بود و گلبرگاش نوشه جان تنها کاری که شازده کوچولو می تونست بکنه این بود که بشینه و گریه کنه همین کار رو هم کرد در حال گریه کردن به زمین چنگ می زد و خاک رو کنار می زد و ریشه ی گلش رو که هنوز جون داشت از زمین بیرون اورد و می گفت هیچ کس گله من رو نمی فهمه و به سیاره ی دیگه ای رفت و ریشه ی گلش رو اونجا توی زمین کاشت و بالای سرش گریه کرد خاک روی ریشه ی گل از گریه های شازده کوچولو خیس شد اخرین گله سیارش هم پرپر شده و حالا دیگه شازده کوچولو هیچ دوستی نداشت همه جا سرد شد زمستان ها پشت سر هم میومدن و می رفتن و شازده کوچولو گریه می کرد دیگه بدون گلش بهاری هم وجود نداشت و هوا هم انقد سرد بود که امیدی به جوونه زدنش نداشت ولی بعد از چندسال اتفاق بعیدی افتاد گلش جوونه زد و خیلی سریع به جای یه شاخه گل تبدیل به یه بوته ی پر از گل سرخ شد شازده کوچولو خیلی خوشحال شد و از شدت خوشحالی می خواست پرواز کنه دیگه توی سیارش گوسفندی رو راه نداد تا به گلهاش اسیبی نرسه کم کم از اون یه بوته بوته های گل زیادی رو پرورش داد طوری که دیگه سیارش جایی واسه بوته ها و حتی شاخه های جدید نداشت واسه همین شازده کوچولو شروع کرد به کاشتن بوته ها توی سیاره های دیگه و به همین ترتیب تمام سیاره ها پر از گل شد اگه نزدیک غروب به اسمون نگاه کنی سیاره ی شازده کوچولو که پراز گلهای قشنگ رو می بینی پایین نوشت: ١-سلام ٢-این محیط زیست هم چه مسئله ی مهمیه ها ٣-چون می دونستم تقریبا ٩٩/٩٩ همتون ۴-حالا که به داستان خودم نگاه می کنم می فهمم چرا به بعضی ها می گن گوسفند ۵-این شازده کوچولو رو خیلی دوست دارم اخه خیلی شبیه کودک فهیم منه =خودم ۶-می دونم که خیلی دلتون برام تنگ شده بود ٧-راستی نظر جانانه ای راجع به این داستانک بدید دوستون دارممممم بدرود 5-دکتر بوترابی هم اکنون تحت تعقیب هست (دکتر فکر نکنید ولتون می کنیماااا) 6-از خیلیا خیلی وقته که بی خبرم ایشالله هر جا که هستند خوش و سلامت باشن:عاطفه.یاسمن.شادی.بدذات خبیث.پارسا و روزنوشت هاش.جیدرررررر.فاطمه(گل یخ).و... ۷-حاجی فیروز عید و قصه ی ما هم یه دختر کوچولو بود بیاین اگه نمی تونیم بهار و بیاریم لااقل واسه یکی بهار باشیم دوستتون میدارم یه پرنده ی ازاد پرنده ای که عاشق ازادیش هست عاشق زندگی و پرواز با بالهای کوچکش وبه خاطر همین عشق وبه امید پیدا کردن چند تا دونه تو زمستان در اسمون اوج گرفته...... ولی افتاد!!!!!!!!!!! با بالی زخمی به خاطر سنگی که از طرف تیر کمون سنگی پسر بچه ای به طرفش پرتاب شد شروع کرد به دست و پا زدن نه به خاطر درد به خاطر اینکه می ترسید نکنه دیگه نتونه پرواز کنه و از حال رفت چشماشو باز کرد تهی از خیال و امید پرواز توی قفسی زندانی شده بود و در اون لحظه فقط به جوجه های نو حضورش فکر می کرد همه ی سعی و تلاشش رو برای بیرون اومدن از اون قفس لعنتی کرد خودشو به این ور و اون ور زد ولی با بال زخمی........ زمان گذشت و بالش التیام پیدا کرد وبا خوشحالی فقط در انتظار این بود که زودتر پرواز کنه و ناراحت و بی قرار به خاطر تخم هایی که توی لونه بدون پناه بودن و هیچ معلوم نبود که سالم هستن یا نه؟! نکنه طعمه شده باشن................نکنه باد لونش رو ویرون کرده باشه.................... بی طاقت شده بود و صبرش تموم ازادی و پرواز داشت کم کم رنگ ارزو رو تو قلب کوچکش می گرفت ولی یه روز خیلی به ارزوش نزدیک شد می خواست دوباره ازادی رو با تمام وجودش حس کنه قلبش به تپش افتاده بود روح و جان تازه پیدا کرده بود و شروع کرد به پرواز در مقابل چشمان پسرکی که اسیرش کرده بود پسرک با چشماش رد پرواز پرنده تو اتاق رو دنبال می کرد ولی نشد باز هم این تقدیر لعنتی با پرنده ی به این کوچیکی سر لج بود با شدت به شیشه ی پنجره خورد و روی زمین افتاد شروع کرد به دست و پا زدن پسرک با دستان کوچکش پرنده رو از روی زمین برداشت در بین دستان سرد پسرک دست و پا می زد و تنها وقتی ارام شد که چشمان گریان پسرک را دید از تب وتاب ایستاد _پدر پدر.....پرندم می خواست فرار کنه ولی به پنجره خورد و افتاد زمین _عیبی نداره نترس حالش خوب می شه _ولی اگه دوباره بخواد فرار کنه چی؟ _خوب براش یه فکری می کنیم.............چطوره پرهاش رو بزنیم؟اینطوری دیگه نمی تونه فرار کنه با دیدن تیغه های براق و برنده ی قیچی شروع به دست و پا زدن کرد فکر می کرد که الان او تیغه ها به قلبش فرو می رن ولی ........... اون تیغه ها رویاهای پروازش رو شکافتن از این به بعد سرنوشتش بدون پرواز رقم خورد به پرهاش که قیچی شده روی زمین ریخته شدن خیره شد پسرک پرنده کوچک رو به قفس برگردوند و او غمگین بود و چیزی نمی خورد چند روزی به همین منوال گذشت و فقط از پشت پنجره و میله های قفس کوچک به اسمون چشم دوخته بود و خاطره ی روزایی رو که تو اسمون اوج می گرفت مرور می کرد دیگه نگران جوجه هاش هم نبود چون می دونست زمستون با اون غرور سنگینش همه جا نشسته فقط تنها دلتنگیش پرواز بود روزای زیادی نگذشت و اخر هم در حالی که به اسمان خیره بود و حسرت از چشماش پیدا بود رفت تا حداقل شاید به رویای پرواز دوبارش برسه پسرک با اندوه پرنده ی کوچک رو برداشت _پدر پرندم مرد و اشک ریخت _می دونستم اینجوری می شه این پرنده ها مردنین معلوم نیست چی جوری توی زمستون تو هوای سرد پرواز می کنن و دووم میارن! پسرک اروم اشک می ریخت _ناراحت نباش ما می خواستیم کمکش کنیم تا زمستون بیرون نباشه چون اون بیرون هوا خیلی سرده و اون نمی تونست غذایی برای خوردن پیدا کنه _باید خاکش کنیم _نیازی نیست مهم اینه که الان پرواز کرده می تونی بندازیش دور _نه باید خاکش کنیم من می خوام..... _باشه این کار رو می کنیم پدر که صورت غمگین پسرش را دید به اون وعده ی خریدن یک پرنده ی دیگه رو داد پسرک هم پرنده را در پارک نزدیک خانه خاک کرد و رفت روزها بعد درست در جایی که پرنده در زمین خاک شده بود درختی شروع به روئیدن کرد و بعد از سال ها تبدیل به درختی تنومند شد درختی بسیار بلند که در لابه لای برگ ها و شاخه هایش پر از لانه ی پرنده ها بود درختی به بلندای اسمان که هیچ کس نمی توانست به لانه ی پرنده هایی که رویش زندگی می کردند نزدیک شود درختی که روزها صدها پرنده رویش می نشستند و هر روز بیشتر به سوی اسمان صعود می کرد گویی در حال پریدن برای پرواز است درختی برای پرندگان درختی برای پرواز............ پایین نوشت: ۱ـجدی ما ادما هر کاری که بکنیم فکر می کنیم درسته پرنده هایی رو که تو قفسامون زندونی می کنیم و دوست داریم و به قول خودمون می خوایم کمکشون کنیم تا راحت زندگی کنن اگه هم بمیرن می گیم چی جوری می خواستن تو زمستون توی هوای سرد بیرون زنده بمونن ولی نمی گیم که همین عشق به پرواز برای یه عمر زنده نگه داشتنشون کافیه بحث پرنده ها رو ول کنیم پرنده های درونمون رو ازاد کنیم اونایی رو که تو قفس نگه داری می کنیم پیش کش ۲-
فقط دنبال چند تا تیکه چوبه شاید به درد نخور می گردم

یه ماچ گنده واسه بابای گلم



(این قسمت حرفای خودمونی است )
اخی دلم واسه پایین نوشتام تنگ شده بود
قبلا زیاد بهش توجه نمی کردم ولی الان خیلی برام مهمه
شازده کوچولو رو خوندین گفتم بذار این مسئله محیط زیست رو به شازده کوچولو ربطش بدم و یه داستانکی در این باب بنویسم
البته ببخشیدا ولی مگه دروغ می گم
خوشم میاد سوالای خودمو واسه خودم حل می کنم

و دوست دارین بیشتر از این پیشتون باشم ولی خوب دیگه سرم شلوغه قول می دم زودبه زود تر از این بیام پیشتون




زمانی بود که هیچ کس در دلش گرمایی نداشت
همه جا پر از سرما بود و سفیدی
هیچ رنگی به جز سفیدی پیدا نمی شد
همه دل مرده بودن
و هیچ کس دنبال بهار نبود
خورشید هم نای تابیدن نداشت و هوا روز به روز سردتر و سردتر می شد
اگه از کسی اسم رنگی رو می پرسیدی فقط می گفت سفید
اگه گل قرمزی رو بهش نشون می دادی
نمی تونست رنگش رو بگه
ولی یه دختر بچه بود که دلش رنگی بود
عاشق زندگی و زندگی کردن و رنگ ها بود
دلش برای درختان سبز تنگ شده بود
درختایی که دیگه فراموش شده بودند
دخترک از شبهای بلند و خاموش و سرد خسته شده بود
به دنبال نقشه ای برای از بین بردن این روزای خسته کننده بود
و می دونست که همیشه رنگ سیاه رنگ پلیدی و بدی نیست
و سفید هم همیشه رنگ خوبی و شادی نیست
دخترک قصه ی ما توی یه جاده ی طولانی شروع به راه رفتن کرد
هوا سرد بود خیلی سرد
همینجور که راه می رفت
به یه کلبه ی قدیمی رسید که درش باز بود
وارد کلبه شد
همه جای کلبه رو گرد و خاک گرفته بود
همه جا رو به دقت نگاه کرد
اون کلبه خانه ی پیرمرد شادی بود که از اونجا رفته بود
با رفتن اون پیرمرد مهربون واسه همیشه بهار رفته بود
گوشه ی خانه ی پیرمرد یه صندوقچه ی قدیمی بود
دخترک سراغ صندوقچه رفت
درش رو باز کرد
و لباسهای رنگارنگ پیرمرد و بیرون اورد
و بعد از اون دفترچه ی خاطرات پیرمرد رو
و صفحه ی اول رو باز کرد
"دخترک عزیزم می دونم که به سراغ این صندوقچه و دفتر می ایی
چون بهار فقط تو چشمای تو هست
کمک کن تا بعد از من بهار برگرده
و در چشم و دل بچه های دیگه جا بگیره"
دخترک شروع کرد به تن کردن لباسهای پیرمرد
لباس هایی که خیلی براش بزرگ بود و اجازه ی راه رفتن رو از اون می گرفت
کلاه رو به سرش گذاشت
و ساز کوچک رو به دست گرفت
و به عادت پیرمرد با خاکستر باقیمانده در شومینه صورتش رو سیاه کرد
از کلبه بیرون امد
و به سمت خانه های مردم رفت
کفش های پیرمرد به قدری به پاهاش بزرگ بود که اونها را وسط راه در اورد
و با پاهای برهنه روی برف ها و یخ های جاده راه رفت
وقتی به خانه ها رسید
ساز کوچکش رو به صدا در اورد و بلند بلند شعری خواند"بهار می یاد بهار می یاد"
پاهاش از شدت سرما کبود و ملتهب شد و می سوخت
و به خاطر بلند ی شلوارش به زمین می خورد
ولی هر دفعه با انگیزه ای بیشتر بلند می شد و استین هاش رو بالا می زد
و شعرش رو بلند بلند می خوند"بهار بیا بهار بیا"
هر کس صدای دخترک رو می شنید
گوش هاش رو می گرفت و یا به خانه می رفت
و یا اگر در و پنجره ای باز بود اون رو می بست
و زیر لب می گفت
فایده ای ندارد بهار نمیاد
ولی دخترک ادامه داد
تا شب در شهر راه رفت و شعر خواند و ساز کوچکش رو به صدا در اورد
هوا خیلی سرد بود و دخترک بی حال
ولی در حالی که بر زمین افتاده بود
می خواند و بهار را صدا می کرد......
صبح که شد بهار اومد
برفا همه اب شده بودن
همه جا شکوفه و گل بود
ولی دخترک همونجا رو زمین افتاده بود و واسه همیشه خوابیده بود.....
پایین نوشت:
۱-سلام چطورین؟
راستی چرا ما همش باید منتظر باشیم تا یکی بهار رو واسه ما بیاره یعنی خودمون عرضه نداریم که بهارو بیاریم یا حداقل واسه یکی بهار باشیم
۲-دارم می رم مسافرت تو رو خدا زمونه رو می بینی همه دارن برمیگردن ما تازه داریم می ریم مسافرت
۳-دلم واسه پارسال تنگ شده سال بدی نبود چه دوستای خوبی پیدا کردیم
خیلیا هم از دست رفتن مثلا بهار امسال داش حمید نبود روحش شاد
می بینی چه دنیای عجیبیه یکی به رحمت خدا می ره ولی یادش تو این دنیای مجازی هم باقی می مونه
۴-پت پرید هوا
(چون می دونم به احتمال زیاد اولین نفری هستی که وبلاگم رو می خونی گفتم)یعنی از دوست جونا پرید عیبی نداره عزیزم به جات یه سبد گل و یه عروسک پت می ذاریم









تولد امام رضا
(ع) هم رو به همگی تبریک می گم

